دوشنبه، دی ۴

انتقاد یا دشمنی؟

بعد از مطلب قبلی در مورد تسجیل شدن که واکنش‌های مختلفی را به همراه داشت، به فکر افتادم که چرا در سطح جامعه‌ی بهائی(البته مقصود این صحبت بیشتر با جامعه‌ی بهائی ایران است.) هیچ منتقد اجتماعی وجود ندارد؛ یعنی این جامعه هیچ مشکلی ندارد، یا مسئولین آن، آن قابلیت مورد نظر را برای مقابله با مشکلات دارند و احتیاجی به نقادی احساس نمی‌شود. اما، ما در همین جامعه زندگی می‌کنیم و مشکلات و کمبودها را می‌بینیم. مشکلاتی از قبیل عدم استقبال جوانان بهائی از برنامه‌های روحانی و بی‌اخلاقی و بی تفاوتی نوجوانان ما. پس جامعه مشکل دارد. دوم بعضی از این مشکلات مدت زمان زیادی است که باقی است.(از این گونه مشکلات می‌توان به ناکارآمدی مسئولین منطقه‌ای جامعه اشاره کرد.) پس مسئولین بالاتر هم آن قابلیت لازم را ندارند. پس چرا کسی دست به نقد این جامعه، البته از درون نمی‌زند؟ شاید کسی نیست که این مهم را انجام دهد؛ اما در نزدیکی ما هستند کسانی که از علم و مطالعه‌ی کافی برای چنین کاری برخوردارند.
جواب این سؤالات را شاید بتوان در برخورد افکار خصوصی (برخورد مسئولین) جامعه دید؛ افکار خصوصی از این جهت که به دلیل نبود رسانه‌هایی که نماینده‌ی عموم اعضای جامعه باشند عملاً افکار عمومی نمی‌تواند برخوردی داشته باشد و تنها مسئولین هستند که به گونه‌ای نماینده‌ی عموم اعضاء هستند. هنگامی که کسی در جایی مطلبی را می‌گوید که قدری خرق عادت است به سرعت زمزمه‌ای شنیده می‌شود که «فلانی را دیگر جایی دعوت نکنید». دیگر این نصیحت باب شده است که، «چیزی نگویید که برای شما حرف در بیاورند» یا به قول یکی از دوستان «مارک‌دار نشوید». شاید این رفتارها به خاطر خوی ایرانی ماست که صادق هدایت به زیبایی در داستان‌های خود، در مورد ایرانیان، آن را توصیف کرده است. عادت لقب دادن به کسانی که از نظر ما عادی نیستند. اما وقتی این رفتار عامیانه در سطح مدیریت اعمال شود، عواقب زیان‌باری برای جامعه به همراه دارد؛ از جمله منزوی شدن اندیشه‌های جامعه،‌ بسته شدن راه نقد و بررسی که موضوع اصلی این بحث است و همچنین باعث تک بعدی شدن برداشت‌های عامه‌ی اجتماعی می‌شود که در طولانی مدت باعث دلزدگی و لوس شدن همان تنها سیر فکری می‌شود.
جواب سؤال بالا را شاید بتوان به طریق دیگری در ماهیت دین و جوامع دینی یافت: دین‌های الهی عموماً در پی بیان حقیقتی یکتا و منزه هستند؛ و به دنبال آن تمام مسائل دیگر بشری را نیز با توصل به همان حقیقت تفسیر می‌کنند؛ و در پی رفع آن بر‌می‌آیند. این طریق یکتانگر اندیشه و عمل، آشکارا راه هرگونه اظهار نظر و بحثی را بر روی مسائل جاریه می‌بندد؛ نقد که جای خود دارد. این نگرش مطلق‌گرایانه‌ی دین باعث می‌شود کسانی هم که خود را نماینده‌ی آن می‌دانند، دارای روحیه‌ای جزمی شوند که هر گونه نقدی را تاب نمی‌آورند.
از منظری دیگر نیز می‌توان به این مسأله پرداخت. مثل معروف «مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسه.» به درک این وجه از موضوع کمک می‌کند. جامعه‌ی بهائی ایران از آغاز حیاتش، دچار محرومیت‌های فراوان دولتی و مردمی بوده است. حاکمان ایران در ادوار مختلف هر از چند گاهی برای استفاده از روحیه مذهبی- اسلامی مردم این اقلیت مظلوم را به تنگنا می‌کشاندند. در این زمان نیز هجوهای کیهانی، که اکثر آن‌ها پایه و اساس درستی ندارند و تنها برای تخریب وجه‌ی جامعه‌ی بهائی نوشته می‌شوند، علیه‌ی این اقلیت منتشر می‌شوند. این پیشینه‌ی تاریخی، باعث نوعی بدبینی و توطئه‌باوری در نگاه اعضاء و به تبع آن مسئولین جامعه شده است، که تمیز بین نقد مصلحانه و مخرب را مشکل می‌سازد. و به دنبال آن باعث رد سهوی یا عمدی یکسره‌ی تمام نقدها از سوی مسئولین می‌شود.
به هر حال اکنون کمتر کسی است که فواید نقد برای یک جامعه را منکر شود. ما نیز اگر می‌خواهیم جامعه‌ای پویا داشته باشیم که در آن تولید اندیشه شود و بتواند با پدیده‌های جامعه‌ی خود برخورد درستی داشته باشد، باید راه را برای نقادی باز کنیم.
در پایان از تمام صاحب نظران در این گونه مسائل، برای نثر ضعیف و ایرادات دیگر عذر می‌خواهم.

دوشنبه، آبان ۲۲

حق انتخاب

دیروز روز تولدش بود. حالا پانزده سال و یک روزش است. دیگر باید تسجیل می‌شد. اما چرا باید تسجیل می‌شد؟ اصلاً تسجیل یعنی چه؟ چرا باید در این سن انسان انتخاب کند بهایی هست یا نه؟ ولی این سؤال‌ها برای او مهم نبود.
«خوب معلومه کدوم دین بهتره، دیگه امضاء و مراسم و این حرفا نمی‌خواد. مامان و بابا هم بهایی‌ان. تازه تو درس اخلاق هم کلی درباره‌اش خوندیم. چطور می‌تونم تسجیل نشم، در حالی که تمام دوستان هم سن و سال من تسجیل شدن. اگه نشم مردم چی می‌گن. می‌گن طرف بی‌دین و بی‌خداست. یکی می‌شم مثل اون یارو که اسمشو تو ضیافت خوندن. بی‌خیال فردا می‌رم برگه‌ی تسجیلی رو از ناظم ضیافت می‌گیرم، یه امضام از مربی درس اخلاق می‌گیرم و تموم. »
این فکری بود که در مورد تسجیل شدنش کرد. بدون هیچ تردیدی در به حق بودن یا نبودن اعتقادی که می‌خواهد بپذیرد.
نمی‌توان گفت که چنین طرز تفکری در بین نوجوانانمان وجود ندارد. همه‌ی ما روزی نوجوان بودیم و آن دوران را گذرانده‌ایم. در دوران غلیان احساسات و دغدغه‌ی دوست‌یابی چه جایی برای انتخاب این اعتقاد یا آن اعتقاد باقی است. گذشته از آن در جامعه‌ای که جز یک اعتقاد چیز دیگری ارائه نمی‌شود، کدام انتخاب.
نظام آموزشی که در جامعه در حال اجراست، تک بعدی بودن نگرش جامعه را بیشتر نشان می‌دهد. منظور من از نظام آموزشی، روندی است که در حال اجراست،‌ که شامل کتب و مربیان باهم می‌شود. به طور مثال شاید در محتوای کتب آموزشی وجهی از دگراندیشی باشد اما آیا مربیان مدرس این کتب به این وجوه، شایسته و بایسته می‌پردازند؟ آیا مربیان ما برای این کار آموزش‌های لازم را دیده‌اند؟ آیا در جامعه این دید که باید اندیشه‌های مختلف تدریس شود وجود دارد؟ منِ نوعی که در همین سیستم آموزشی و در همین جامعه رشد کرده‌ام، یادی از دگراندیشی در تدریس مربیان ندارم. تنها چیزی که خوب به یاد دارم و همیشه مرا آزار می‌داد حفظ کردن محض و بدون تفکر آثار بهایی است.
مورد دیگر، خانواده‌ها هستند. محیط خانواده‌ها به گونه‌ای است که حق انتخابی برای نوجوان باقی نمی‌گذارند. این شکل برخورد به صورت قهری را، در خانواده‌های متعصب و سنتی به خوبی می‌توان دید. اگر نوجوانی بخواهد جور دیگری فکر و ابراز عقیده کند با اقداماتی همچون طرد از خانواده و محرویت از ارث، با او برخورد می‌کنند. زمانی از یکی از والدین که خود از خادمین بود پرسیدم، اگر فرزند شما بخواهد چیز دیگری به غیر از دیانت بهایی انتخاب کند، آیا شما این اجازه را به او می‌دهید؟ ایشان در جواب من با استواری گفتند «خیر. او باید بهایی باشد.». اتفاق دیگری نیز در خانواده‌ها می‌افتد، که نه به صورت برخورد قهری، اما به صورت تک محوری بودن افکار والدین است؛ فرزند خانواده، با اندیشه‌ای به غیر از اندیشه‌ی مورد قبول والدین آشنا نمی‌شود، هنگام انتخاب هم گزینه‌ای پیش روی خود نمی‌بیند.
مورد دیگر خود نوجوانان در سن پانزده سالگی هستند. سن پانزده سالگی،‌ همانطور که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم – لااقل خود من تجربه کرده‌ام- سن ساخت شخصیت و شناخت اطرافیان و حل مشکلات عاطفی است. آیا می‌توان از نوجوان توقع داشت در این سن ساختار اعتقادی خود را انتخاب کند. همان طور که در بالا اشاره شد، دغدغه‌هایی از این دست توان انتخاب درست را از نوجوان می‌گیرد و باعث می‌شود انتخابی از روی احساس و وابسته به شرایط داشته باشد.
اگر ما می‌خواهیم جامعه‌ای والا داشته باشد که در آن هر کس جایگاه خود را بشناسد و آن را خودش انتخاب کرده باشد، نیاز به اصلاح در روند جاری داریم. و به فرزندانمان حق انتخاب بدهیم که خود انتخاب کنند می‌خواهند بهایی باشند یا خیر. دیگر اینکه به نظر من سن پانزده سالگی، مناسب برای انتخاب‌های اساسی زندگی نیست، چه برسد به انتخاب ساختار اعتقادی.
در پایان، انسان‌هایی موفقند که راه خود را آگاهانه و به دور از اجبارهای اجتماعی و فرهنگی انتخاب کنند.

شنبه، مهر ۱۵

از کجا آمده‌ام

از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم
این پرسشی است که مولوی چند قرن پیش مطرح کرده است. اما اکنون جواب‌هایی برای این پرسش مطرح شده است.
مذهبیون پاسخ‌های مختلفی به این پرسش داده‌اند. عده‌ای می‌گویند، ما محض محبت آفریدگار آفریده شده‌ایم، عده‌ای اما می‌گویند، ما برای عبادت پروردگار آفریده شده‌ایم. که این سخن اخیر با صفات خداوندشان همخوانی ندارد؛ چرا که آفریدن برای عبادت شدن، رایحه‌ی تکبر و خودشیفتگیِ آفریدگار را به مشام می‌رساند. این تفسیرها مستلزم اعتقاد به خدایی انسان‌گونه است که افکار و مقاصدی انسانی دارد. خدای اسلام و مسیحیت این گونه‌اند. خدا زیباست، عادل است، محبت می‌کند، با فرشتگانش حرف می‌زند، تصمیم می‌گیرد، می‌بخشد و رفتارهای دیگری که از انسان‌های زمینی هم سر می‌زند.
اما اگر به چنین خدایی معتقد نباشیم، جواب به این سؤال قدری دگرگونه می‌شود. خدای عرفا و بهائیان، خدایی فراتر از تفکر ماست که جز عشق به آن راهی نیست. فنای بالله و نیستی، از راه‌های تقرب به اوست. عشق است دلیل وجود انسان.
ولی اگر به هیچ یک از این خدایان معتقد نباشیم، اصولاً طرح این پرسش بی معنی می‌شود؛ چرا که ما حاصل یک سیستم هدف‌مند نیستیم که حال دلیلی برای خلقت خود بجوییم. ما هستیم برای این که هستیم. ما حاصل روند طبیعی دگرگونی‌هاییم. این که بخواهیم دلیلی برای وجود خود پیدا کنیم ناشی از اعتقاد پنهان ما به وجود خالق و یا هدف‌مند بودن جهان است.
در نهایت باید گفت که در هر صورت ما هستیم؛ در جهانی پر از انسان‌ها و موجودات گوناگون که با هم در تعاملند بی توجه به هر پاسخی که به این پرسش داده می‌شود.

دوشنبه، شهریور ۲۷

آزادی بیان

آزادی بیان، گفتاری است که با جنبش لبیرالیسم غرب مطرح شد، و در حال حاضر در قانون‌های اساسی اکثر کشورهای غربی لحاظ شده است. اما بقیه جهان چه؟ آیا این مورد در شرق هم معنی دار است؟ آیا ما شرقیان هم، حق بیان آزاد اندیشه‌ها و عقاید خود را داریم؟ یا خیر، آزادی دست کم در بیان، تنها مخصوص غربیان است؟
آزادی بیان، بسیار جذاب است به ویژه برای نسل جوان. این که شما بتوانید بدون هیچ ترسی از مجازات حرفتان را بزنید، بسیار به مذاق ما شیرین می‌آید. به دلیل همین محبوبیت عام، کمتر کسی است که آزادی بیان را صریحاً نفی کند. اما در عمل تحمل آزادی بیان مشکل است.
مکتب‌های دینی برای اینکه بتوانند جایگاه مردمی خود را نگه بدارند، در کلام بر این آموزه صحه می‌گذارند ولی چگونه می‌توان نقدی را بر ساختار مقدس و مطلقاً پاک دین پذیرفت. مگر انسان‌های ناچیز با فکر محدود خود می‌توانند نقدی بر اراده‌ی ذات باری تعالی وارد دانند. از همین جاست که برای ساختارهای سلب دینی تحمل آزادی بیان مشکل می‌شود، و نیاز به تفسیری جدید از آن احساس می‌شود. « بدون شک در درستی مبانی دینی، انسان‌های جامعه می‌توانند آزادانه سخن برانند». و هر کس برخلاف این تفسیر جدید عمل کند، به خاطر بیانش مجازات می‌شود. این مجازات در جوامع مختلف به شکل‌های مختلف بروز می‌کند. مکتب‌هایی که قدرت اجرایی دارند مجازات‌هایی از قبیل زندان و قتل را در نظر می‌گیرند و آنهایی که قدرت اعمال این مجازات‌ها را ندارند به طرد کردن از جامعه بسنده می‌کنند که این بسی رحیمانه‌تر است. ولی باز هم کسی به خاطر بیان اندیشه‌هایش تاوانی می‌دهد و از وابستگی‌های اجتماعی‌اش محروم می‌شود.
به راستی که این‌ها آزادی بیان نیست. پس به ضم ادیان در شرق، ما لایق بیان آزاد اندیشه‌ها و عقاید خود نیستیم. چه سخت است و چه دردناک.
این است جلوه‌های محبت و عشق الهی که این گونه بر ما می‌تابد، و ما را از آزادی‌های دنیوی خود به اسارت معنوی اما همیشگی الهی هدایت می‌کند. باشد که همه ما رستگار شویم.

دوشنبه، شهریور ۶

ترس از چه؟

کسی از دوستی پرسید، « این چرا نام خود را قرار نمی‌دهد. مگر او ترسیده است که نام او را بدانند برایش بد می‌شود.» آن دوست به من گفت که چرا نام خود را قرار نمی‌دهی که این گونه درباره‌ی تو نیاندیشند؟
با خود اندیشیدم که ترس برای چه؟ مگر کسی به خاطر عقیده‌اش می‌ترسد. و به راستی، ترس از که و از چه؟ بترسم که چه بشود. ترس از این که عده‌ای پرگو بنشینند و بگویند:« فلانی، این گفت و آن گفت؟»؟ چه اهمیت دارد؟ ترس از این که نکند چهره‌ی پاک من در نزد مردم ناپاک لکه‌دار شود؟ کدام چهره‌ی پاک؟
پس ترس از چه؟
E-mail: faridsobhany@yahoo.com

شنبه، شهریور ۴

درباره‌ی آزادی

در تمام زندگی ما به دنبال آزادی هستیم. هنگامی که نوجوانی با پدر و مادرش بحث و جدل می‌کند، عموماً موضوع بحث، نقض آزادی‌های نوجوان است. هنگامی که به سن بلوغ می‌رسیم، حس استقلال‌طلبی در ما تقویت می‌شود که این نشان از خواسته‌ی آزاد شدن از قیمومت پدر و مادر است. در سر کار، بیشترِ ما می‌خواهیم استقلال یا دست‌کم آزادی عمل داشته باشیم. در روابط اجتماعی نیز به همین ترتیب؛ بیشترِ ما می‌خواهیم روابطی آزاد داشته باشیم. گذشته از تمایل فطری ما برای‌آزادی، رفتارهای مختلفی در برابر آزادی وجود دارد.
در بیشتر جوامع دینی، آزادی‌های افراد به دلایل و بهانه‌های مختلف گرفته می‌شود. در جامعه‌های اسلامی به بهانه‌ی حفظ عفاف جامعه، آزادی‌های اجتماعی زنان نقض می‌شود. در عموم جامعه‌های دینی با توهم یکی بودن و درست بودن حقیقت دینی، آزادی عقیده و اندیشه و بیان افراد گرفته می‌شود. حتی در بعضی مکتب‌های دینی که مطلق نبودن حقیقت جزء اصول آن است، در عمل نظام دینی هرگونه تفاوت عقیدتی را نمی‌پذیرد و یگانگی دینی را تبلیغ می‌کند. شاید تعبیر متفاوت یک نظام دینی از آزادی، باعث بروز چنین رفتارهایی می‌شود.
در جوامع کمونیستی، آزادی اقتصادی افراد به بهانه‌ی برابری، گرفته می‌شود. این گونه جوامع حتی آزادی بیان افراد جامعه را نیز می‌گیرند؛ چرا که به نظرشان حقیقت مطلق، زندگی به روش آن‌ها است و هرگونه دگراندیشی غیرمجاز و حتی غیرمعقول است.
حتی در جوامع لیبرال افراطی، با اعطاء آزادی کامل به همه‌ی افراد جامعه، آزادی را محدود می‌کنند؛ چرا که با آزادی کامل همه‌ی افراد جامعه، عده‌ای قدرت مالی و نفوذ را در دست می‌گیرند و آزادی بقیه‌ی جامعه را تحدید می‌کنند. از نمونه‌ی این گونه جامعه‌ها، می‌توان به عصر بورژوازی در اروپا اشاره کرد که عده‌ای سرمایه‌دار با در دست گرفتن قسمت اعظم ثروت جامعه و استفاده از آزادی‌ای که دولت در اختیار آن‌ها قرار داده بود، جامعه‌ی کارگر و کم‌درآمد جامعه را زیر سلطه‌ی خود گرفت و هر حق و حقوقی که خود مجاز می‌دانست به آن‌ها می‌داد.
در میان این تجربه‌های انسانی، کدام مطلوب است؛ شاید هیچ کدام. شاید افراط و تفریط در به کارگیری آزادی، این نظام‌ها را نامطلوب کرده است. شاید تفسیر دیگری از آزادی لازم است. ولی آنچه مسلم است این است که انسان آزاد است و هر آنچه آزادی او را بگیرد مورد قبول نیست، حتی به بهانه‌ی واهیِ سعادت آخرت و امثال این‌ها.

دوشنبه، مرداد ۳۰

جبر یا اختیار

وقتی صحبت از جبر و اختیار می‌شود، به یاد اظهار نظرهای مختلفی راجع به آن می‌افتیم که آیا به راستی انسان مختار است یا مجبور؟
در مواردی به نظر من نمی‌توان در مورد اختیار انسان نظر داد؛ مانند: قومیت، محل تولد، پدر و مادر، وضعیت جنسی، جسمی و ذهنی و تمام چیزهایی که هر کسی در آغاز حیات آن‌ها را داراست و قاعدتاً نمی‌تواند در مورد آن‌ها انتخابی داشته باشد و در کل بحث جبر و اختیار بی‌معنی می‌شود. اما مواردی هستند که بعد از این که انسان به بلوغ نسبی ذهنی رسید می‌تواند بر روی آن‌ها کنترل(شاید ناچیز) داشته باشد؛ مانند: هر اقدامی که انجام می‌دهد و یا هر انتخابی که می‌کند. ولی در این میان عده‌ای معتقدند که خیر، تمام حرکات و رفتارهای ما از قبل تعیین شده است و ما تنها بازیگران بی‌اراده‌ی این نمایش بزرگ هستیم؛ مانند برخی از مذهبیون. عده‌ای اما معتقدند، این درست است که انسان خود اعمال خود را کنترل می‌کند ولی نیروی محرکه و عامل نیرو دهنده‌ی انسان که قادر بر این اعمال می‌شود، در دست او نیست حتی در طبیعت هم نیست بلکه در دست موجودی ماورائی است که قدرت مطلقه بر همه چیز دارد. البته معتقدان به ایده‌ی اخیر صفاتی برای این موجود برمی‌شمرند که به راحتی آن را توجیه می‌کند و جای هیچ سخنی باقی نمی‌گذارد. آری، با خدای قادر مطلق که همه چیز در قبضه‌ی قدرت اوست، ما انسان‌های مختاری هستیم که رگ حیاتمان در دست آفریدگارمان است. ولی بدون خدایی با این ویژگی‌ها، آیا باز هم میتوان انسان را این گونه تعریف کرد. بدون چنین خدایی انرژی محرکه‌ی ما از طبیعت تأمین می‌شود و اراده‌ی ما از روحمان، به واسطه‌ی مغزمان، نشأت می‌گیرد، و هیچ قدرت قاهره‌ای ما را کنترل و یا حیات نمی‌دهد. آری، حتی بدون چنین خدایی ما انسان‌های مختار، دارای روحیم و پس از مرگ شاید در بعدی دیگر به حیات معنویمان ادامه می‌دهیم.

دوشنبه، مرداد ۱۶

پرسشِ حقیقت کدام است؟

از چندی پیش یکی از دوستان، وب‌لاگی راه انداخته است تحت عنوان «حقیقت کدام است؟». این عنوان مرا به فکر فرو برد که چرا پرسش از حقیقت همیشه با کلمه‌ی «کدام» انجام می‌گیرد. وقتی ما از «کدام» استفاده می‌کنیم، این منظور فهمیده می‌شود که ما معتقدیم، حقیقت یکی از آموزه‌های موجود است. درستی این مطلب مستلزم قبول این است که بشر پس از طی مراحل رشد، حال به بلوغ و تکامل رسیده است و می‌تواند با کمال اطمینان بگوید، که تمام دنیا را کاویده و تمام شرایط را در نظر گرفته است، که حال حقیقت را در پژوهش‌ها و جستارهای خود بیابد.
همانطور که هایدگر، فیلسوف آلمانی، می‌گوید حقیقت خود از بنْ تاریخی است. و به گمان من حتی حقیقت خود از بنْ جغرافیایی است. در طول تاریخ ایدئولوژی‌ها و تفسیرهای مختلفی از جهان عرضه شده است ولی هنوز کسی به خود جرأت نداده است در مورد آن‌ها با قاطعیت سخن بگوید. حتی افکار به سمت نسبی‌گرائی پیش رفته است، که هر چیزی امکان درستی دارد. تعدد این تفسیرها و همچنین سمت و سوی جدید افکار، نشان از ناکاملی و نامطلق بودن این‌ها در زمان حال دارد. از نظر جغرافیایی هم به همین شکل؛ ایدئولوژی‌ها و آموزه‌های مغرب‌زمین، مورد قبول و پسند مشرقیان نیست و بلعکس. پس چه زود است ما با پرسش «حقیقت کدام است؟» به دنبال آن باشیم. بهتر بود به جای آن می‌پرسیدیم «حقیقت چیست؟». باشد که در جهت کشف حقیقت موفق باشیم.

چهارشنبه، مرداد ۴

ما چه می‌شویم؟

چندی پیش با کسی در مورد ماهیت جهان صحبت می‌کردیم. بحث به جهان پس از مرگ رسید و آگاهی‌هایی که ادیان به ما می‌دهند.
اگر بنا به گفته‌ای، جهان دارای یک خدا باشد که از بندگان خود انتظار عبودیت او را دارد و برای پاداش یا کیفر بندگان بهشت و جهنمی دست و پا کرده است، پس من به طور قطع در جهنم جای خواهم داشت. دوستم می‌گفت: اگر این گونه بود تو چه کار می‌کنی؟ من گفتم: من در جهنم هم اعتراض می‌کنم به این ظلمی که در حق من و تمام انسان‌های مخلوق خدا صورت گرفته، که چرا ما مجبور هستیم از او اطاعت کنیم و او را عبادت کنیم؛ که اگر نه، او ما را به جهنم سوزان خود راهی می‌کند و در آنجا ما را به خاطر اطاعت نکردن می‌سوزاند و عذاب می‌دهد و من اعتراض می‌کنم که چرا من را مجبور به اطاعت می‌کند. دوباره ادامه داد: اگر در جهنم به تو مجال اعتراض ندهند و طوری باشد که نتوانی اعتراض کنی، چه طور؟ گفتم: این دیگر به میزان خشونت و ستمگری اربابان جهنم بستگی دارد. البته به نظر من جهان نمی‌تواند به این شکل باشد، نمی‌دانم این احساس من است.
به گفته‌ای دیگر، اگر جهان دارای خدایی باشد که از حد تفکر و ادراک ما خارج است و با ما به وسیله‌ی واسطه‌های نیمه انسانی – نیمه خدایی ارتباط برقرار می کند و البته سعادت ما در دوست داشتن و عشق به این واسطه است؛ باید گفت که دوست داشتن امری غیر ارادی است و نمی‌توان کسی را به واسطه‌ی اختیار و استدلال دوست داشت؛ پس چه طور دوست داشتن و عشق به مظهری می‌تواند میزانی برای سعادت ما باشد. البته ذکر این نکته در این جا ضروری است که سعادت در این دنیا مورد این سخن نیست، چون که سعادت در این دنیا بسته به طرز فکر شخص مورد نظر است که چگونه می‌اندیشد، فردی ممکن است به طور مثال در عین فقر مادی و عقلی احساس خوشبختی کند ولی فرد دیگری کاملاً برعکس، مورد این سخن بیشتر مربوط به دنیای پس از مرگ است که به گفته‌ی این آموزه، در جهان دیگر، انسان‌ها با فهمیدن حقایق پی به اسرار وجودی خود می‌برند و در پی عشق و دوست داشتن «واسطه‌ی» خدایی، حسرت ابدی می‌کشند. که اگر در این دنیا پیدایش عشق او را تمنا کنند، در آن دنیا، دیگر حسرتی نمی‌کشند و به سعادت ابدی خواهند رسید. در این مورد باید گفت که باز هم بویی از جبر و خواسته‌ای ناروا به مشام می‌رسد؛ فرض کنیم من در این دنیا زنده هستم ولی هیچ نور و عشقی به آن «واسطه‌ی» خدایی در دلم احساس نمی‌کنم و بنا بر اراده‌ی خود نیز تصمیم ندارم عشقی داشته باشم ولی وقتی می‌میرم در آن دیار، به من حالتی اشراق می‌شود که احساس نیاز و تمنایی در درون خود می‌یابم که باید به این «واسطه» عشق بورزم و از اینکه در دنیای مادی خویش این تمنا را نداشتم، تا ابد حسرت خواهم خورد. ولی باید خاطر نشان کرد که این شخص دیگر من نیست، بلکه مجنونی شیفته‌ی عشقی نازمینی است. تا آنجا که اراده‌ی من آزادی داشت این عشق را نخواست، پس در واقع با مرگ مادی من روح و اراده‌ی من نیز نابود می‌شود و تنها روحی مجنون باقی می‌ماند که حافظه‌ی من او را آزار می‌دهد و به خاطر طرز فکر من که مربوط به من بود و من خود آن را برگزیده بودم، حسرت می‌خورد. پس می‌توان این طور نتیجه گرفت که این آموزه در واقع به ما می‌گوید که اگر می‌خواهید به حیات خود در جهان دیگر ادامه دهید سعی کنید حتی به ناخواسته‌ی خود عشق او را در دل بپرورانید که در غیر این صورت، روح شما مسخ می‌شود و راهی جز حسرت ندارد. در این مورد نیز می‌توان این گونه اعتراض کرد که چرا، من باید به عشقی که خواسته‌ی من نیست بپردازم و حتی آن را در دل بپرورانم؟ در نگاه اول شاید این دیدگاه، رمانتیک و زیبا باشد که تمام سعادت انسان در یک عشق خلاصه می‌شود ولی وقتی این عشق هم به طور جبری و شرطی باشد احساس خوبی به ما دست نمی‌دهد و این وضعیت دیگر زیبا نیست.
در آخر می‌خواهم بگویم که به نظر من، اگر دنیایی پس از مرگ وجود داشته باشد، ادامه‌ی زندگی ما در این دنیا خواهد بود؛ یعنی ما هر گونه این جا زندگی کنیم و فکر کنیم، در دنیای دیگر نیز باید با همین طرز فکر هستیم که در غیر این صورت، ما نابود شده‌ایم.

چهارشنبه، تیر ۲۸

حقیقت

این قسمت شعر نیست و موضوع و مفهوم خطهای مختلف آن لزوماً ربطی به هم ندارند.

حقیقت، این فراموش شده‌ی تاریخ.
حقیقت، این آفتاب خاموش آسمان معانی.
حقیقت، این فاحشه‌ی آموزه‌های انسانی.
حقیقت، این فرزند گمشده‌ی انسان.
حقیقت، این چیز به رنگ هیچ درآمده.
حقیقت، این زندانی سیاسی زمان.
حقیقت، این تلخک منفعت شخصی.
حقیقت، این گوهر مصنوعی بازار سود و زیان.
حقیقت، این طلای بی عیار ادیان.
حقیقت، این بهانه‌ی کشتن انسان‌های آزاد.
حقیقت، این خنجر فرورفته بر هنجره‌ی آزادی.
حقیقت، این نسبی شده‌ی ذهن انسانی.
حقیقت، این پادشاه شهر دروغ.
حقیقت، این بی‌اهمیت‌ترین گفتمان‌های انسانی.
حقیقت، این زمینی‌ترین مقوله‌ی انسانی.
حقیقت، این دختری با چادر تعصب.
حقیقت، این معشوقه‌ی نَرِ عرفا.
حقیقت، این سلاح کشتار جمعیِ ادیان.
حقیقت، این رنگ فریبنده بر روی ستم
.اگر خواستار افزودن قسمتی به این متن هستید با گذاشتن آن در پیام‌ها به من اطلاع دهید

چهارشنبه، دی ۲۸

و چه زیباست

زمستان و ریزش زیبا و خاطره‌انگیز برف. زمستان و زمین سفیدپوش از سرماشده. زمستان و بازی و هیاهوی کودکان. زمستان و برف‌بازی و آدم برفی. چه زیباست، هنگامی که با این برف سرد، پیکری می‌سازیم، که گویی زنده است و به ما لبخند می‌زند. و چه زیباست در هوای سرد زمستانی در حالی که به بارش مداوم برف می‌نگری، کاسه‌ای سوپ یا آش داغ در دستان سرد تو، کم‌کم به سردی می‌رود. و چه زیباست ... ولی نه زیبا نیست، نه زیبا نیست، هنگامی که مردی را می‌بینی که در جدال با سرما در پتویی نازک پیچیده و ثانیه‌ها را برای مرگ می‌شمارد. و چه زیبا نیست، وقتی مأموران شهرداری مردان و زنان خیابان‌خواب را در گوشه و کنار شهر یخ‌زده‌ی تهران می‌یابند و آن‌ها را هم‌چون زباله‌ای قابل اعتناء جمع می‌کنند و عده‌ای دیگر آمار و ارقام می‌دهند که فلان تعداد مرکز و گرمابه برای اسکان این مردان و زنان سرنوشت شده، تأسیس شده، ولی به چه کار می‌آید این اقدامات سرسری و موقّت. و باز هم زیبا نیست برای تمام کسانی که زمستان برای آنها یادآور درد دستان یخ‌زده و شمارش روز‌ها که شاید بتوانند بهار را ببینند. و زیبا نیست، به واقع زمستان زیبا نیست.