اگر بنا به گفتهای، جهان دارای یک خدا باشد که از بندگان خود انتظار عبودیت او را دارد و برای پاداش یا کیفر بندگان بهشت و جهنمی دست و پا کرده است، پس من به طور قطع در جهنم جای خواهم داشت. دوستم میگفت: اگر این گونه بود تو چه کار میکنی؟ من گفتم: من در جهنم هم اعتراض میکنم به این ظلمی که در حق من و تمام انسانهای مخلوق خدا صورت گرفته، که چرا ما مجبور هستیم از او اطاعت کنیم و او را عبادت کنیم؛ که اگر نه، او ما را به جهنم سوزان خود راهی میکند و در آنجا ما را به خاطر اطاعت نکردن میسوزاند و عذاب میدهد و من اعتراض میکنم که چرا من را مجبور به اطاعت میکند. دوباره ادامه داد: اگر در جهنم به تو مجال اعتراض ندهند و طوری باشد که نتوانی اعتراض کنی، چه طور؟ گفتم: این دیگر به میزان خشونت و ستمگری اربابان جهنم بستگی دارد. البته به نظر من جهان نمیتواند به این شکل باشد، نمیدانم این احساس من است.
به گفتهای دیگر، اگر جهان دارای خدایی باشد که از حد تفکر و ادراک ما خارج است و با ما به وسیلهی واسطههای نیمه انسانی – نیمه خدایی ارتباط برقرار می کند و البته سعادت ما در دوست داشتن و عشق به این واسطه است؛ باید گفت که دوست داشتن امری غیر ارادی است و نمیتوان کسی را به واسطهی اختیار و استدلال دوست داشت؛ پس چه طور دوست داشتن و عشق به مظهری میتواند میزانی برای سعادت ما باشد. البته ذکر این نکته در این جا ضروری است که سعادت در این دنیا مورد این سخن نیست، چون که سعادت در این دنیا بسته به طرز فکر شخص مورد نظر است که چگونه میاندیشد، فردی ممکن است به طور مثال در عین فقر مادی و عقلی احساس خوشبختی کند ولی فرد دیگری کاملاً برعکس، مورد این سخن بیشتر مربوط به دنیای پس از مرگ است که به گفتهی این آموزه، در جهان دیگر، انسانها با فهمیدن حقایق پی به اسرار وجودی خود میبرند و در پی عشق و دوست داشتن «واسطهی» خدایی، حسرت ابدی میکشند. که اگر در این دنیا پیدایش عشق او را تمنا کنند، در آن دنیا، دیگر حسرتی نمیکشند و به سعادت ابدی خواهند رسید. در این مورد باید گفت که باز هم بویی از جبر و خواستهای ناروا به مشام میرسد؛ فرض کنیم من در این دنیا زنده هستم ولی هیچ نور و عشقی به آن «واسطهی» خدایی در دلم احساس نمیکنم و بنا بر ارادهی خود نیز تصمیم ندارم عشقی داشته باشم ولی وقتی میمیرم در آن دیار، به من حالتی اشراق میشود که احساس نیاز و تمنایی در درون خود مییابم که باید به این «واسطه» عشق بورزم و از اینکه در دنیای مادی خویش این تمنا را نداشتم، تا ابد حسرت خواهم خورد. ولی باید خاطر نشان کرد که این شخص دیگر من نیست، بلکه مجنونی شیفتهی عشقی نازمینی است. تا آنجا که ارادهی من آزادی داشت این عشق را نخواست، پس در واقع با مرگ مادی من روح و ارادهی من نیز نابود میشود و تنها روحی مجنون باقی میماند که حافظهی من او را آزار میدهد و به خاطر طرز فکر من که مربوط به من بود و من خود آن را برگزیده بودم، حسرت میخورد. پس میتوان این طور نتیجه گرفت که این آموزه در واقع به ما میگوید که اگر میخواهید به حیات خود در جهان دیگر ادامه دهید سعی کنید حتی به ناخواستهی خود عشق او را در دل بپرورانید که در غیر این صورت، روح شما مسخ میشود و راهی جز حسرت ندارد. در این مورد نیز میتوان این گونه اعتراض کرد که چرا، من باید به عشقی که خواستهی من نیست بپردازم و حتی آن را در دل بپرورانم؟ در نگاه اول شاید این دیدگاه، رمانتیک و زیبا باشد که تمام سعادت انسان در یک عشق خلاصه میشود ولی وقتی این عشق هم به طور جبری و شرطی باشد احساس خوبی به ما دست نمیدهد و این وضعیت دیگر زیبا نیست.
در آخر میخواهم بگویم که به نظر من، اگر دنیایی پس از مرگ وجود داشته باشد، ادامهی زندگی ما در این دنیا خواهد بود؛ یعنی ما هر گونه این جا زندگی کنیم و فکر کنیم، در دنیای دیگر نیز باید با همین طرز فکر هستیم که در غیر این صورت، ما نابود شدهایم.
