دوشنبه، آبان ۲۲

حق انتخاب

دیروز روز تولدش بود. حالا پانزده سال و یک روزش است. دیگر باید تسجیل می‌شد. اما چرا باید تسجیل می‌شد؟ اصلاً تسجیل یعنی چه؟ چرا باید در این سن انسان انتخاب کند بهایی هست یا نه؟ ولی این سؤال‌ها برای او مهم نبود.
«خوب معلومه کدوم دین بهتره، دیگه امضاء و مراسم و این حرفا نمی‌خواد. مامان و بابا هم بهایی‌ان. تازه تو درس اخلاق هم کلی درباره‌اش خوندیم. چطور می‌تونم تسجیل نشم، در حالی که تمام دوستان هم سن و سال من تسجیل شدن. اگه نشم مردم چی می‌گن. می‌گن طرف بی‌دین و بی‌خداست. یکی می‌شم مثل اون یارو که اسمشو تو ضیافت خوندن. بی‌خیال فردا می‌رم برگه‌ی تسجیلی رو از ناظم ضیافت می‌گیرم، یه امضام از مربی درس اخلاق می‌گیرم و تموم. »
این فکری بود که در مورد تسجیل شدنش کرد. بدون هیچ تردیدی در به حق بودن یا نبودن اعتقادی که می‌خواهد بپذیرد.
نمی‌توان گفت که چنین طرز تفکری در بین نوجوانانمان وجود ندارد. همه‌ی ما روزی نوجوان بودیم و آن دوران را گذرانده‌ایم. در دوران غلیان احساسات و دغدغه‌ی دوست‌یابی چه جایی برای انتخاب این اعتقاد یا آن اعتقاد باقی است. گذشته از آن در جامعه‌ای که جز یک اعتقاد چیز دیگری ارائه نمی‌شود، کدام انتخاب.
نظام آموزشی که در جامعه در حال اجراست، تک بعدی بودن نگرش جامعه را بیشتر نشان می‌دهد. منظور من از نظام آموزشی، روندی است که در حال اجراست،‌ که شامل کتب و مربیان باهم می‌شود. به طور مثال شاید در محتوای کتب آموزشی وجهی از دگراندیشی باشد اما آیا مربیان مدرس این کتب به این وجوه، شایسته و بایسته می‌پردازند؟ آیا مربیان ما برای این کار آموزش‌های لازم را دیده‌اند؟ آیا در جامعه این دید که باید اندیشه‌های مختلف تدریس شود وجود دارد؟ منِ نوعی که در همین سیستم آموزشی و در همین جامعه رشد کرده‌ام، یادی از دگراندیشی در تدریس مربیان ندارم. تنها چیزی که خوب به یاد دارم و همیشه مرا آزار می‌داد حفظ کردن محض و بدون تفکر آثار بهایی است.
مورد دیگر، خانواده‌ها هستند. محیط خانواده‌ها به گونه‌ای است که حق انتخابی برای نوجوان باقی نمی‌گذارند. این شکل برخورد به صورت قهری را، در خانواده‌های متعصب و سنتی به خوبی می‌توان دید. اگر نوجوانی بخواهد جور دیگری فکر و ابراز عقیده کند با اقداماتی همچون طرد از خانواده و محرویت از ارث، با او برخورد می‌کنند. زمانی از یکی از والدین که خود از خادمین بود پرسیدم، اگر فرزند شما بخواهد چیز دیگری به غیر از دیانت بهایی انتخاب کند، آیا شما این اجازه را به او می‌دهید؟ ایشان در جواب من با استواری گفتند «خیر. او باید بهایی باشد.». اتفاق دیگری نیز در خانواده‌ها می‌افتد، که نه به صورت برخورد قهری، اما به صورت تک محوری بودن افکار والدین است؛ فرزند خانواده، با اندیشه‌ای به غیر از اندیشه‌ی مورد قبول والدین آشنا نمی‌شود، هنگام انتخاب هم گزینه‌ای پیش روی خود نمی‌بیند.
مورد دیگر خود نوجوانان در سن پانزده سالگی هستند. سن پانزده سالگی،‌ همانطور که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم – لااقل خود من تجربه کرده‌ام- سن ساخت شخصیت و شناخت اطرافیان و حل مشکلات عاطفی است. آیا می‌توان از نوجوان توقع داشت در این سن ساختار اعتقادی خود را انتخاب کند. همان طور که در بالا اشاره شد، دغدغه‌هایی از این دست توان انتخاب درست را از نوجوان می‌گیرد و باعث می‌شود انتخابی از روی احساس و وابسته به شرایط داشته باشد.
اگر ما می‌خواهیم جامعه‌ای والا داشته باشد که در آن هر کس جایگاه خود را بشناسد و آن را خودش انتخاب کرده باشد، نیاز به اصلاح در روند جاری داریم. و به فرزندانمان حق انتخاب بدهیم که خود انتخاب کنند می‌خواهند بهایی باشند یا خیر. دیگر اینکه به نظر من سن پانزده سالگی، مناسب برای انتخاب‌های اساسی زندگی نیست، چه برسد به انتخاب ساختار اعتقادی.
در پایان، انسان‌هایی موفقند که راه خود را آگاهانه و به دور از اجبارهای اجتماعی و فرهنگی انتخاب کنند.