چهارشنبه، تیر ۲

هستی برای ما!

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

چه می توان از این یک بیت شعر فهمید؟ مصرع یکم واضح است که درباره‌ی چرخش هستی می گوید؛ اما در مصرع دوم است که دلیل وجودی این هستی را بیان می‌کند، که البته از این اعتقاد دینی برمیاید که همه عالم برای انسان خلق شده است، و ما برآنیم که از این دنیا استفاده کنیم و گناهی مرتکب نشویم. البته لازم به ذکر است که شاید این برداشت را تنها از خواندن این یک بیت نتوان فهمید. اما با نگاه به بیت بعدی، این واضح می‌شود که شاعر مقصودی به غیر از این نداشته است. در بیت دوم می‌خوانیم: «همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری»؛ و فرمان چیست؟ این است که نیک زندگی کنیم و دستمان را به گناه آلوده نکنیم.

آری، همان طور که اشاره کردم این برداشت از هستی برگرفته از آموزه‌های دینی و به ویژه از نوع سامی آن است، که این روزها با کشفیات علمی در زمینه‌ی ارث‌بری انسان از گونه‌های حیوانی به شدت مورد تردید قرار گرفته است. دیگر کسی به این باور ندارد که انسان موجودی ذاتاٌ برتر از موجودات دیگر است. و همچنین علم به اینکه کره زمین در مقایسه با عالم هستی بسیار کوچک است، ما را از این قبیل اعتقادها بیشتر دور می‌کند.

یکشنبه، خرداد ۲۳

در سیاهی

خانه‌ام جایی در تاریکی است؛ کوچه‌ی سیاهی. دیوارهایش را یک ماه پیش رنگ سفید زدم.
کتاب‌هایم را دیروز در حیاط آتش زدم. شعله‌هایش سیاه بود.
همسایه‌ام زنی سیاه است با لباس سفید. گاهی از پنجره مرا می‌نگرد؛ چشم‌هایش را دوست ندارم. دیروز از سیاهی شعله‌ها شکایت داشت.
زنی داشتم، دیروز مرد. با کتاب‌هایم آتشش زدم. شاید او دلیل سیاهی شعله‌ها بود. دیروز خواستم این را به همسایه‌ام بفهمانم، اما او گوش نمی‌کرد.
رنگ‌ها را دوست دارم. مخصوصن سفید را. اما نه سفیدی را که همسایه‌ام می‌پوشد. دوستم آن روز می‌گفت که سفید رنگ نیست. تنها بی‌رنگی است. اما پس چرا می‌توان سفید را نقاشی کرد. اگر سفید رنگ نیست، پس آن لکه‌ی سفید بر روی دیوار چیست. یادم می‌آید مردی را در میدان سر بریدند؛ از گردنش خون سفید می‌آمد. من سر بریدن بسیار دیده‌ام، هیچ کدامشان خون سفید نداشتند. پس حتمن سفید رنگ است که تنها این یکی اینگونه بود. بگذریم. که را از استدلال سودی حاصل؟
امروز جمعه است، فردا می‌روم چند کتاب نو بخرم. کتابخانه‌ام خالی است. این بار همه را سفید می خرم. اینگونه با دیوارها همخوانی دارند.
باید بخوابم. فردا روز دیگری است.

پنجشنبه، مرداد ۲۹

مفهوم زندگی

همه‌ی ما تا به حال به مفهوم زندگی فکر کرده‌ایم. در واقع تنها به زندگی فکر کرده‌ایم. وقتی که دچار بحرانی در زندگی می‌شویم، به بدی و خوبی زندگیمان می‌اندیشیم. اما تا به حال اندیشیده‌ایم که هنگامی که به زندگی می‌اندیشیم، دقیقا به چه می‌اندیشیم. وقتی می‌گوییم زندگیِ خوب یا بد یعنی این یا آن، چه مقصودی از کلمه‌ی زندگی داریم. یا هنگامی که به طور مثال می‌گوییم، فلان شخص زندگیم را نابود کرد یا فلان چیز می‌تواند زندگی‌ام را تغییر دهد، چه مرادی از این کلمه داریم. از مثال‌هایی که آورده شد، این گونه بر می‌آید که زندگی به رویه‌ی زنده بودن یا بهتر بگوییم چگونگی زنده بودنِ یک فرد انسانی اطلاق می‌شود.
حال باید دید مقصودمان از پرسیدن درباره‌ی مفهوم زندگی چیست. «مفهوم» از مفعول می‌آید و ریشه‌اش «فهم» است. پس معنی می‌دهد «آنچه فهم می‌شود». در نتیجه «مفهوم زندگی» یعنی «آنچه از زندگی فهم می‌شود».در این صورت ما قبلا مشخص کردیم که مفهوم زندگی چیست. اما وقتی ما از مفهوم زندگی بحث می‌کنیم، اصطلاحا مقصودمان معنا، هدف و ارزش‌های مطرح در زندگی است، نه آنچه از زندگی فهم می‌شود.
با توجه به آنچه از «زندگی» و «مفهوم» از نظر کاربرد کلمه مشخص شد، می‌توان به تعیین «مفهوم زندگی» پرداخت. و چون نمی‌خواهم مطلب را با توضیح ایده‌ها، مکتب‌ها و نگاه‌های موجود که این مسأله را توضیح می‌دهند طولانی کنم، یک راست به سراغ بیان فهم خود از «مفهوم زندگی» در کاربرد اصطلاحی‌اش می‌روم.
زندگی ما از بدو تولد آغاز می‌شود و همچنین ماهیت ما. هیچ مفهوم یا معنای از قبل تعیین شده برای انسان وجود ندارد. ما مفهوم زندگی را با زندگی درک می‌کنیم. همان حال که ماهیت ما در حال شکل‌گیری است، مفهوم زندگی ما نیز شکل می‌گیرد. در این بین عوامل بسیاری وجود دارند که این ماهیت و در ادامه‌ی آن مفهوم زندگی‌ها را جهت می‌دهند. عواملی همچون فرهنگ‌ها، خرده فرهنگ‌ها،‌ رسانه‌ها و اتفاقاتی که در طول زندگی می‌افتند. این عوامل باعث می‌شوند ارزش‌ها و معناهای مشترکی در بین مردم ایجاد شود که برخی را بر آن می‌دارد که یک مفهوم واحد وجود دارد که رستگاری در تمسک به آن است. اما جدا از این عوامل که تأثیری عمیق دارند، عوامل شخصی و درونی هر کس مفهومی ویژه را برای او ایجاد می‌کند که هیچ کسی جز او آن را درک نمی‌کند. او با تمسک به این مفهوم و معنای ویژه، خود را در شبه جزیره‌ای قرار می‌دهد که دارای راه ارتباطی محدود است. یعنی برخی از ارتباطاتش را به خاطر برخی ویژگی‌هایش محدود می‌کند. گاهی بخشی از مفهوم زندگی ما در خلوت ما شکل می‌گیرد و در همان خلوت باقی می‌ماند. یک فعالیت هنری، یک عادت غریب و یا یک آلبوم عکس می‌تواند بخشی از مفهوم زندگی ما را تشکیل دهد. پس مفهوم زندگی هر کس شامل دو بخش شخصی و اجتماعی است که با هم معنای زندگی او را تشکیل می‌دهند. گاهی این مفهوم به صورت کاملا ناآگاهانه در انسان‌ها وجود دارند به طوری که خود او از آن بی‌خبر است؛ تا وقتی که آن را از دست می‌دهد. آنگاه است که دچار خلاء می‌شود و حتی دست به خودکشی می‌زند.
در پایان، مطلب را با شعری از سهراب به پایان می‌برم که به نظرم یکی از بهترین مفهوم‌های زندگی است که من توانستم با آن ارتباط برقرار کنم.

زندگی خالی نیست. مهربانی هست. سیب هست. ایمان هست. آری، آری. تا شقایق هست زندگی باید کرد.


دوشنبه، مرداد ۲۶

آه

صدای دستگاه سرم در فضای ساکت اتاق پیچیده است. گرما و سرما همزمان برایم آزاردهنده است. در نیمه باز است. به نظر هوای سرد از بیرون می آید. درد در پهلویم می پیچد. لیوانی آب خنک می خورم. انگار همه اش بر عضوی داخلی از پهلویم ریخت. چرا که شروع به لرزیدن کرد. تب کرده ام. عرق تمام ملافه هایم را خیس کرده است. چرا باید این وضعیت را تحمل کنم. گاهی می خواهم فریاد بزنم. به پهلو می خوابم. درد دو برابر می شود. آه.
چرا؟ چرخیدن سخت است. این لوله ی موجود در آلت تناسلی ام انگار هر لحظه می خواهد از جا درآید. می خواهم فریاد بزنم.

شنبه، دی ۲۱

آزادی و نیستی!

چندی پیش مقاله‌ای راجع به آزادی از یکی از دوستانم خواندم که مرا واداشت بیشتر بر این مسأله تعمق کنم.

اولین جمله‌ای که به هنگام تأمل بر مقوله‌ی آزادی به ذهنم آمد این بود که، «آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی.»

با خود اندیشیدم که چرا این جمله به ذهنم آمده است. به کاویدنش پرداختم. ابتدا از نیستی شروع می‌کنم. نیستی چیست؟ آیا قائدتاً می‌توان چنین سؤالی پرسید؟ برای نیست شدن باید ابتدا هست بود. پس، از نیستی به هستی می‌رسیم۱. حال باید دید چه هنگام هستیم که در هنگام آزادی نیستیم. از اینجا به هویت و وجود انسانی می‌رسیم. هویتی که هست انسانی را توجیه می‌کند۲. با هویت انسانی از چند جهت می‌توان روبرو شد. می‌توان همچون قائلین به اصالت روح هویت انسانی را تعین شده توسط خالق دانست و آن را تعریف کرد.

یا همچون قائلین به اصالت ماده، انسان را نتیجه‌ی طبیعت دانست و هویتی نامعین برای آن در نظر گرفت. که در این مورد تنها وقتی نیستیم که ماده نباشیم. یعنی زنده نباشیم.

یا همچون قائلین به اصالت وجود، انسان را نه خلق شده دانست و نه بی‌هویت. بلکه انسان را وجود خود هویت‌سازی دانست که هویت او همان است که خود می‌سازد.

یا می‌توان قسم چهارمی را قائل شد؛ که شاید تنها توضیح بیشتر بر قسم سوم باشد. انسان نه وجود خلق شده است، نه بی‌هویت. انسان و هویت او، با سال‌ها زندگی او با دیگر انسان‌ها تعریف می‌شود. هویت او در اجتماع انسانی نمایان می‌شود. هویتی که با پیدایش اولین گروه انسانی آغاز شده است و با نابودی آخرین انسان، کامل می‌شود، و پایان می‌یابد. هویتی که هر لحظه از تاریخ انسانی کاملترین هویت اوست؛ چرا که جز آن نیست.

در اینجا من با قسم چهارم کار را ادامه می‌دهم.

حال این هویت که هر آن در حال خود تعریف است و بنابر تعریف، هر آن کاملترین است، چگونه هستی است که نیستش چه است. همان‌طور که گفتیم هویت او با گذران او با دیگران تعریف می‌شود. این با هم گذراندن‌ها ، مجموعه‌ای از ارزش‌ها و نمادها را پدید می‌آورد که نماینده‌ی آن‌هاست و در مجموع این‌ها هستند که هویت و هستی انسانی را نمایندگی می‌کنند.

حال که هویت و هست انسانی را برای خود تعریف کردم؛ باید دید که آزادی چیست که این هست را نیست می‌کند. آزادی یک حس است. یعنی یک احساس و تجربه‌ی انسانی است. هنگامی که در دشت وسیعی ایستادی و نسیم بر تو می‌وزد؛ و تو به هیچ چیز جز آن لحظه نمی‌اندیشی، احساس آزادی می‌کنی. من همیشه آن لحظه را خیال می‌کنم که با سرعت می‌دوم و از جای بسیار بلندی می‌پرم. آن هنگام است که احساس آزادی می‌کنم. و این احساس و تجربه‌ی نیکویی است. آن لحظه می‌توانی گفت، «آزادم»، «رهایم». حال این تجربه یا احساس چه ویژگی‌ای دارد. آن آن، آنی است که هیچ باری احساس نمی‌کنی. هیچ چیزی در ذهن نداری. آزاد هستی. پس، آزادی را این‌گونه تعریف می‌کنم که، آن هنگامی که رها از هر بار زندگی و خالی از هر اندیشه‌ی دیگر، تنها در لحظه زیست کنم، آزادم۳.

حال این آزادی چگونه هویت انسانی را نیست می‌کند. وقتی آزاد هستی، هیچ باری احساس نمی‌کنی؛ یعنی هیچ مسئولیتی را نمی‌پذیری، به هیچ چیز نمی‌اندیشی جز همان آن. پس، نمی‌توانی به ارزش‌ها که با خود مسئولیت می‌آورند بیاندیشی. یا بهتر بگوییم، نمی‌خواهی بیاندیشی. پس در نتیجه هویت انسانی را نمی‌پذیری. هویتی که با این ارزش ها تعریف می‌شود. و هنگامی که هویت انسانی را نپذیری، هست انسانی را نیز نمی‌پذیری. پس تو دیگر نیستی.

پس، آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی، یا نمی خواهی باشی.

۱ . نیست یک مقوله‌ی سلبی است و با نفی هست تعریف می‌شود. نیست آن است وقتی آن نیست.

۲ . در اینجا هست انسانی نه از جهت بودن مادی، بلکه از جهت بودن با دیگران و حضور داشتن، مد نظر است. چرا که از دیدگاه من، فقط بودن مادی مطرح نیست. این سنگ هم هست. بلکه بودن انسانی، که با همه‌ی احساسات و مسئولیت‌هایش همراه است، مطرح است. و همچنین هویت و هست انسانی با هم ارتباط وجودی دارند، چنان که وقتی هویت انسانی نباشد، دیگر انسانی نیست.

۳ . من در اینجا به آزادی نه از لحاظ یک موضوع جامعه‌شناسی، بلکه به عنوان یک خواست انسانی نگاه می‌کنم. وقتی در خود این نیاز را حس می‌کنی که می‌خواهی آزاد باشی، مقصودت آزادی در انتخابات نیست. نوع دیگری است که به خودت باز می‌گردد.

شنبه، دی ۸

نقد

دوست عزیزی از وبلاگ «حقیقت چیست؟» نقدی بر مطلب قبلی (نقش دین) نوشته‌اند که در این‌جا می‌خوانید :

نگاهی به مقاله ی نقش دین نوشته ی آقای فرید سبحانی.
در ابتدا لازم می دانم که از نویسنده‌ی این مقاله تشکری داشته باشم زیرا که ایشان بود که سبب شد که ما با هم فعالیت مشترکی در خصوص یک سری موضوعات که از جمله ی آن همین نقش دین در فرد و جامعه است داشته باشیم.
من فکر می کنم که نقش هایی که به ادیان داده شده است در مقاله ی فوق بیشتر به آن شبیه است که هر کدام از آنها وجه مشترک یکی از این ادیان باشد. در خصوصیت اول ایشان توجه خاصی به دین یهود دارند. "هر چند که در مورد این خصوصیت می توان گفت که وقتی که یک دید پدید می آید معتقدانی را در کنار خود جمع می کند که به این معتقدین صفتی داده می شود مثل یهودی،مسیحی، مسلمان و... سوالی اینجا برای من طرح می شود این است که این صفت را فقط مگر دین می دهد ؟ اگر این گونه باشد امانیزم، کمونیزم،لیبرالیزم و غیره نیز دین هستند زیرا که اینان نیز به معتقدان خود صفتی مشترک می دهند. نکته ی دیگر در این خصوص این است که به راستی معتقدین به یک دین فقط از یک امت نیستند و نبودند جز در همان ادیان ابتدایی که متولیان ادیان نمی توانستند که از آن ناحیه خارج شوند. ولی می شود گفت که ادیان امت سازی می کردند (یا تا به حال کرده اند) مثل امت اسلام و امت مسیحیت که اینان از اقوام مختلفه هستند.
آن چیزی که پر واضح است تمام ادیان هرگاه به قدرت رسیده اند جز بدبختی، فقر مادی و علمی ، جنگ و خونریزی چیزی به بار نیاورده اند. و نقشی که در قسمت دوم، سوم و حتی چهارم برای دین قائل شده اید همگی از یک قماش است زیرا که لازمه ی جنگ کردن در قوم این است که اولاً چیزی به اسم قوم من و قوم تو وجود داشته باشد و وقتی که این وجود داشته باشد طبیعتاً طبق تعریفی که از خود مفهوم قوم بیرون می آید عده ای از افراد هستند که با هم متحد هستند و حداقل در یک موضوع با هم در اشتراکند، پس وقتی که دو قوم با هم بر سر جنگ می افتند یعنی عده ای از افراد هستند که به یک چیز پایبند هستند و عده ای دیگر به چیزی دیگر معتقدند که باید این دو با هم در تناقض و در روبروی هم باشد. ( و یکی از نکاتی که من می خواهم در اینجا اشاره بکنم همانا بی اطلاعی معتقدین به یک دین به خود همان دین است زیرا که فی المثل اصول دو دین اسلام و مسیحیت یکی بوده است پس چرا این دو با هم بر سر جنگ آمدند این است که آن افراد اصلاً نمی دانستند که خود به چی اعتقاد دارد و دشمنشان به چه اعتقاد دارد و تنها دلیلشان برای جنگیدن تعصبات بی محتوای دینی بوده است و نکته ای که شما به خوبی به آن اشاره کردید این است که این ادیان برای اتحاد دوستی آمده اند پس چه شده که سبب جنگ شدند ؟ و جوابش این است که همیشه سخن زیبا گفته می شود و این سوال را اگر به گوسفندی که بتواند صحبت کند بپرسید او نیز می گوید که جنگ و کشتار بد است و صلح خوب است، مگر درخت را از ثمره اش نمی شناسند ؟ نگاه کنید و بیندیشید که ثمره ی این درخت چه بوده است . آیا جز جنگ و از بین بردن عالم و علوم و فرهنگ بوده است.
عده ای بر آن هستند که دین سبب تمدن می شود و برای آن می گویند که دین هنر سازی می کندو اندیشه سازی می کند و .... این نیز سخن مهمل است ، زیرا که دین اصلاً این کار ها را نمی کند، اگر یک هنرمند ویا هنرمندانی که از قضا فلان دین را هم دارند، کاری زیبایی عرضه میکنند این دلیل بر این نیست که دین هنرسازی کرده است مثالی میزنم، مرسوم شده است که به یک سری نقش و نگار هایی می گویند نقش و نگار اسلامی .چرا؟ چون که این طرح در مساجد زده شده است. این دلیل است ؟ هنرمندی یک طرحی را بنا به ذوقیات خود به وجود آورده است شمای مسلمان نیز از این طرح خوشتان آمده و آنرا در مساجد خود به کار بسته اید این چه ربطی به دین دارد ؟ کل عربستان را شما در زمان حضرت رسول و خاندانش بگردید یک دانه ساختمان این چنینی پیدا نمی شود آن وقت شما می گوئید تاثیرات اسلام است. به این می گویند هنر ایرانی نه هنر اسلامی. از آن طرف می گویند فلسفه ی اسلامی، اصلاً مگر فلسفه می تواند خود را محدود به یک دین کند؟ فیلسوف کسی است که تفکر کند، نه آنکه تقلید کند. بزرگترین کسی که در طول تاریخ به اصطلاح فلسفه ی اسلامی میباشد ابو علی سینا است که به حق دستگاه فلسفی در آرا وی دیده میشود ولی اگر در آراء او برویم متوجه می شویم که وی به بعضی از اصول اسلام اعتقادی ندارد (چون معاد) . در اینکه عده ای از فلاسفه بوده اند که در فضای اسلامی زندگی می کردند و تاثراتی هم از آن داشته اند شکی نیست ولی اینکه بگوییم او تحت تاثیر اسلام فیلسوف شده است این محال است.
در مورد مطلب پنجم شما را ارجاع میدهم به سخن راسل در اینباره که وی میگوید که این نشان از بی عرضگی آن فرد است
در قسمت ششم همان طور که شما اشاره کردید ممکن است یکسری از همین قشر داده ها باعث شود که کار به جمودت مغزی بکشد و وقاحت را به آنجا ببرند که قصد جان فردی را بدون گناه بکنند و همچنین اینکه آن پاسخ های سطحی چه ارزشی دارند و یک سوال طرح میشود و آن این است که آیا این پاسخ ها تراوشات ذهنی یک انسانی که در آن زمانها میزیسته است نبوده است؟ آیا خدا نیز برای حقیقت ارزشی قائل نیست؟
بهترین خصوصیت دین همانا ضمانتی است که گاهاً دیده میشود که برای اخلاقیات وجود دارد، بله گاهاً وجود دارد نه همیشه زیرا که در عوضش، هیچ ضمانتی نمی دهد که اگر یک مسلمان، مسیحی شود او را سنگسار نکنند. و همان طور که در مقاله ی نقش دین در فرد و جامعه گفتم بدین صورت عمل خیر انجام دادن و شر انجام ندادن چه ارزشی دارد وقتی همه به خاطر مکافات و مجازات بدین گونه اند؟
قسمت ۸، ۹ و ۱۰ شما نیز هم که اشاره ای است به مزبوحیات دیگر دین که دیگر نیازی نمیبینم در مورد بیشتر بگویم.
و در انتها باید بگویم که بنده دین ستیز نیستم و عملاً کاری هم به دین و ادیان ندارم ولی اینها چیزی هست که میبینم و در موردش تامل می کنم، همانطور که میبینید بنده کاری با بودایگری وامثال این ادیان که فقط مخصوص فرد است ندارم آن بودایی برود تا آخر امرش با یک بادام زندگی کند، به من ارتباطی ندارد و آن مسیحی هر چه خواست بخورد و هرچه خواست نخورد و آن مسلمان رو به هرجا خواست نماز بخواند. بحث من بر سر این است که دین بر راس امور جامعه نباشد باید خرافه زدایی کرد باید به حقیقت ارج داد.

شنبه، دی ۱

نقش دین

نقش دین در جامعه چیست؟ آیا دین در گذشته به سیر پیشرفت تمدن کمک کرده است یا آن را کند کرده است؟ نقش دین در فرد چیست؟ آیا افراد به وجود دین و اعتقادات دینی در زندگی خود نیاز دارند؟ این‌ها سؤالاتی است که در این نوشته سعی بر پاسخ به آنها است.
برای طرح بهتر بحث، ناگزیریم تعریفی از دین را که مد نظر داریم، بیان کنیم؛ دین عبارت است از مجموعه‌ای از اعتقادات و شعایر با محوریت موجود یا موجودات قدسی‌ای که با دین‌داران ارتباطی روحانی و غیر مادی باواسطه یا بی‌واسطه دارند. از جمله می‌توان به تمام ادیان ابراهیمی و ادیان شرق آسیایی اشاره کرد. همچنین برای اینکه بررسی نقش‌های دین راحت‌تر و کلی‌تر باشد زین پس دین را به معنی محدود آن به کار می‌بریم؛ یعنی دین‌های کامل که شامل شعایر، خدا و نمادهای دینی هستند.
در نقش‌های دین می‌توان یازده مورد را تشخیص داد:
۱. دادن هویت و استقلال به یک امت:
این نقش را می‌توان در مورد دین یهود بررسی کرد. وقتی که قوم بنی‌اسرائیل در تحت انقیاد فرعونیان بود موسی با ابتکار خود آنها را از آن‌جا خارج کرد و هویتی جدید و قوی‌تر از قبل به آنها داد. که توانستند با این هویت جدید بزیند و تا حال پاینده باشند. همچنین در حال حاضر کشورهایی هستند که هویتی دینی دارند مانند ترکیه و اکثر کشورهای مسلمانی که حال به اعراب معروفند. این اهمیت دین در این کشورها را می‌توان به میزان اهمیتی که به شعایر دینی می‌دهند سنجید.
۲. جنگ‌ها و خونریزی‌های دینی:
این مورد که شاید نتوان به آن نقش گفت، برجسته‌ترین نقش منفی دین است. چرا که دین ها مدعی صلح‌جویی و محبت هستند ولی در طول تاریخ جنگ‌های بسیاری اتفاق افتاده است که دلیلی جز دین نداشته است. از جمله جنگ اعراب با ایران و جنگ‌های صلیبی.
۳. استفاده از دین برای متحد کردن و همچنین برتری دادن به یک امت در مقابل جوامع رقیب:
این نقش یا به عبارت بهتر استفاده از دین را می‌توان در مورد اسلام بررسی کرد. وقتی که محمد از میان اعراب سر برآورد بعد از تفوق بر اعراب آنها را متحد کرد و به وسیله‌ی اسلام به آن‌ها در مقابل اقوام برتری همچون ایرانی‌ها و رومی‌ها برتری و هویت داد.
۴. به گفته‌ی مارکس، دین افیون توده‌هاست:
به گفته مارکس دین مانند یک افیون عمل می کند. به طوریکه توده‌ها را به آخرا امیدوار می‌کند و آنها دیگر به زندگی این دنیایی خود اهمیت نمی‌دهند و در نتیجه در مقابل ظلم طبقات برتر منفعل عمل می‌کنند. این پدیده را گاهی در میان اعتقادات مردم خودمان می‌بینیم؛ ضربآلمثل‌هایی همچون قسمت همین بوده و از این دست، نمایان‌گر این دیدگاه جامعه است.
۵. بودن اتکایی برای فرد در مقابل ناتوانی‌ها و بداقبالی‌های زندگی:
این نقش را می‌توان در حوزه‌ی فردی بررسی کرد. هنگامی که به مشکلی بر می‌خوریم و یا اتفاقی زندگی ما را دچار اختلال می کند تکیه‌گاهی برای اتکا می تواند خیلی مفید باشد. دین این امکان را به مؤمن می‌دهد که به هنگام مشکلات به مرجعی توکل کند و از او کمک بخواهد. زیاد شنیده‌ایم که می گویند به خدا توکل کن، همه چیز حل می‌شود. همچنین اعتقاد به قسمت و این که همه چیز دست خداست و او هیچ چیز بدی نمی خواهد می‌تواند مؤمن را تسلی خاطری باشد.
۶. دادن پاسخ‌هایی به فرد برای پرسش‌هایش:
این نقش دارای دو کارکرد مفید و غیرمفید است. مفید از این نظر که برخی پرسش‌ها و انتظارات انسان را دین پاسخ می‌دهد؛ چه درست چه غلط. این باعث می‌شود که فرد فارغ از این پرسش‌ها به زندگی خود بپردازد و آسوده خاطر باشد. پرسش‌هایی همچون خدا، آخرت، دلیل خوب بودن و ... . همچنین مشاهده‌ی ظلم و جور در عالم انتظاراتی در انسان برمی‌انگیزد که پس جواب این ظلم‌ها کجاست. دین مجازات این ظلم‌ها را به آخرت موکول می‌کند و باز هم آسودگی به مؤمن می‌دهد. اما همین وجود پاسخ‌ها می‌تواند پاسخ‌های دیگر را که شاید بهتر و درست‌تر باشند نفی کند و حتی بانیان این پاسخ ها را به کام مرگ بکشاند. مانند تجربه‌ی گالیله، وجود پاسخ‌های کتاب مقدس برای نظام جهان، جواب گالیله ممکن بود او را به آتش بیفکند. که کپرنیک را افکند.
۷. بودن ضامنی برای رعایت اخلاقیات در جامعه:
این نقش شاید بهترین و قابل بحث‌ترین نقش مثبت دین باشد. ادیان به وسیله‌ی ابزاری همچون عقوبت و پاداش اخروی مؤمنان را به رعایت اخلاقیات مورد نظر خود وا می‌دارند که شاید هیچ نهاد دیگری توانایی این کار را نداشته باشد.
۸. ایجاد تعصب بر روی عقاید دینی و در نتیجه تحجر و عدم مدارای دینی:
هر دینی با قدری مطلق‌گرایی همراه است که هیچ حقیقت دیگری را به غیر از خود شایسته‌ی اعتناء نمی داند. این دیدگاه باعث به وجود آمدن تعصب مؤمنان بر روی دین خود می‌شود که مدارای دینی را مشکل و در مواردی غیر ممکن می کند. همچنین همین تعصب باعث تحجر مؤمنان می‌شود که تجدد را نمی‌پذیرند و پیشرفت را نفی می‌کنند.
۹. بودن اتکایی برای خرافات مذبوحه:
شالوده‌ی دین‌ها معمولاً بر روی واقعیت‌هایی است که قابل آزمایش نیستند و هویتی نامشخص دارند. این مسئله باعث برداشت‌های متفاوت و گاهی متضاد از این واقعیت‌ها و در نهایت باعث خلق و زایش خرافات در اطراف این واقعیت‌ها می شود. همچون اعتقاد به گرفتن شفا از بزرگان دین.
۱۰. ایجاد اختلاف تنها به دلیل اعتقاد به دو سیستم مختلف:
باز به دلیل تعصب و ذات مطلق‌گرای ادیان، تحمل دین‌ها و اعتقادات دیگر برای مؤمنان سخت می‌شود؛ و این امر به بروز اختلافات و دعواهای دینی در میان مؤمنان دو اعتقاد مختلف می‌شود. از نمونه‌های آن می‌توان به ماجراهایی که بر سر ازدواج های بیرون قومی و کیشی اتفاق می‌افتد اشاره کرد. بعضی از این موارد حتی به صورت قانون در می‌آید و به این امر دامن می‌زند.
۱۱. بنا به تحقیق ماکس وبر : ایجاد انگیزه در فرد برای فعالیت‌های اقتصادی و دلیل پیشرف:
این نقش که شاید تنها در مورد مذهب پروتستان از دین مسیحی درست باشد، توسط ماکس وبر جامعه شناس آلمانی مطرح شد. او مذهب پروتستان را دارای این کارکرد می‌بیند که مؤمنان را به انباشت ثروت بدون تجملات تشویق می‌کند و برگزیدگان را وعده‌ی بهشت می‌دهد. که این روند باعث پیشرفت غرب به طور فزاینده شد.
امروزه با افزایش موج سکولاریزم، شاید دیگر دین جایگاه گذشته‌ی خود را در جامعه نداشته باشد. جنگ‌ها دیگر به نام دین اتفاق نمی‌افتد و همچنین شاید دیگر کشوری با هویت کاملاً دینی وجود نداشته باشد و نیازی هم به دین برای اتحاد و برتری امتی نباشد. در اینکه هنوز دین در حوزه‌ی فردی نقش بازی می‌کند و عده‌ی زیادی از مردم تنها به دلیل دینشان اخلاق را رعایت می کنند، شکی نیست. اما آیا در آینده هم افراد به دین ها پایبند باقی می‌مانند؟ و جایگاه اخلاق در جامعه چگونه خواهد بود؟ شاید آینده بتواند دین را در حوزه‌ی فردی و به دور از بخش‌های حکومتی جامعه تحمل کند و دین به حیات خود ادامه دهد. انتهی