چهارشنبه، تیر ۲

هستی برای ما!

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

چه می توان از این یک بیت شعر فهمید؟ مصرع یکم واضح است که درباره‌ی چرخش هستی می گوید؛ اما در مصرع دوم است که دلیل وجودی این هستی را بیان می‌کند، که البته از این اعتقاد دینی برمیاید که همه عالم برای انسان خلق شده است، و ما برآنیم که از این دنیا استفاده کنیم و گناهی مرتکب نشویم. البته لازم به ذکر است که شاید این برداشت را تنها از خواندن این یک بیت نتوان فهمید. اما با نگاه به بیت بعدی، این واضح می‌شود که شاعر مقصودی به غیر از این نداشته است. در بیت دوم می‌خوانیم: «همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری»؛ و فرمان چیست؟ این است که نیک زندگی کنیم و دستمان را به گناه آلوده نکنیم.

آری، همان طور که اشاره کردم این برداشت از هستی برگرفته از آموزه‌های دینی و به ویژه از نوع سامی آن است، که این روزها با کشفیات علمی در زمینه‌ی ارث‌بری انسان از گونه‌های حیوانی به شدت مورد تردید قرار گرفته است. دیگر کسی به این باور ندارد که انسان موجودی ذاتاٌ برتر از موجودات دیگر است. و همچنین علم به اینکه کره زمین در مقایسه با عالم هستی بسیار کوچک است، ما را از این قبیل اعتقادها بیشتر دور می‌کند.

یکشنبه، خرداد ۲۳

در سیاهی

خانه‌ام جایی در تاریکی است؛ کوچه‌ی سیاهی. دیوارهایش را یک ماه پیش رنگ سفید زدم.
کتاب‌هایم را دیروز در حیاط آتش زدم. شعله‌هایش سیاه بود.
همسایه‌ام زنی سیاه است با لباس سفید. گاهی از پنجره مرا می‌نگرد؛ چشم‌هایش را دوست ندارم. دیروز از سیاهی شعله‌ها شکایت داشت.
زنی داشتم، دیروز مرد. با کتاب‌هایم آتشش زدم. شاید او دلیل سیاهی شعله‌ها بود. دیروز خواستم این را به همسایه‌ام بفهمانم، اما او گوش نمی‌کرد.
رنگ‌ها را دوست دارم. مخصوصن سفید را. اما نه سفیدی را که همسایه‌ام می‌پوشد. دوستم آن روز می‌گفت که سفید رنگ نیست. تنها بی‌رنگی است. اما پس چرا می‌توان سفید را نقاشی کرد. اگر سفید رنگ نیست، پس آن لکه‌ی سفید بر روی دیوار چیست. یادم می‌آید مردی را در میدان سر بریدند؛ از گردنش خون سفید می‌آمد. من سر بریدن بسیار دیده‌ام، هیچ کدامشان خون سفید نداشتند. پس حتمن سفید رنگ است که تنها این یکی اینگونه بود. بگذریم. که را از استدلال سودی حاصل؟
امروز جمعه است، فردا می‌روم چند کتاب نو بخرم. کتابخانه‌ام خالی است. این بار همه را سفید می خرم. اینگونه با دیوارها همخوانی دارند.
باید بخوابم. فردا روز دیگری است.