پنجشنبه، مرداد ۲۹

مفهوم زندگی

همه‌ی ما تا به حال به مفهوم زندگی فکر کرده‌ایم. در واقع تنها به زندگی فکر کرده‌ایم. وقتی که دچار بحرانی در زندگی می‌شویم، به بدی و خوبی زندگیمان می‌اندیشیم. اما تا به حال اندیشیده‌ایم که هنگامی که به زندگی می‌اندیشیم، دقیقا به چه می‌اندیشیم. وقتی می‌گوییم زندگیِ خوب یا بد یعنی این یا آن، چه مقصودی از کلمه‌ی زندگی داریم. یا هنگامی که به طور مثال می‌گوییم، فلان شخص زندگیم را نابود کرد یا فلان چیز می‌تواند زندگی‌ام را تغییر دهد، چه مرادی از این کلمه داریم. از مثال‌هایی که آورده شد، این گونه بر می‌آید که زندگی به رویه‌ی زنده بودن یا بهتر بگوییم چگونگی زنده بودنِ یک فرد انسانی اطلاق می‌شود.
حال باید دید مقصودمان از پرسیدن درباره‌ی مفهوم زندگی چیست. «مفهوم» از مفعول می‌آید و ریشه‌اش «فهم» است. پس معنی می‌دهد «آنچه فهم می‌شود». در نتیجه «مفهوم زندگی» یعنی «آنچه از زندگی فهم می‌شود».در این صورت ما قبلا مشخص کردیم که مفهوم زندگی چیست. اما وقتی ما از مفهوم زندگی بحث می‌کنیم، اصطلاحا مقصودمان معنا، هدف و ارزش‌های مطرح در زندگی است، نه آنچه از زندگی فهم می‌شود.
با توجه به آنچه از «زندگی» و «مفهوم» از نظر کاربرد کلمه مشخص شد، می‌توان به تعیین «مفهوم زندگی» پرداخت. و چون نمی‌خواهم مطلب را با توضیح ایده‌ها، مکتب‌ها و نگاه‌های موجود که این مسأله را توضیح می‌دهند طولانی کنم، یک راست به سراغ بیان فهم خود از «مفهوم زندگی» در کاربرد اصطلاحی‌اش می‌روم.
زندگی ما از بدو تولد آغاز می‌شود و همچنین ماهیت ما. هیچ مفهوم یا معنای از قبل تعیین شده برای انسان وجود ندارد. ما مفهوم زندگی را با زندگی درک می‌کنیم. همان حال که ماهیت ما در حال شکل‌گیری است، مفهوم زندگی ما نیز شکل می‌گیرد. در این بین عوامل بسیاری وجود دارند که این ماهیت و در ادامه‌ی آن مفهوم زندگی‌ها را جهت می‌دهند. عواملی همچون فرهنگ‌ها، خرده فرهنگ‌ها،‌ رسانه‌ها و اتفاقاتی که در طول زندگی می‌افتند. این عوامل باعث می‌شوند ارزش‌ها و معناهای مشترکی در بین مردم ایجاد شود که برخی را بر آن می‌دارد که یک مفهوم واحد وجود دارد که رستگاری در تمسک به آن است. اما جدا از این عوامل که تأثیری عمیق دارند، عوامل شخصی و درونی هر کس مفهومی ویژه را برای او ایجاد می‌کند که هیچ کسی جز او آن را درک نمی‌کند. او با تمسک به این مفهوم و معنای ویژه، خود را در شبه جزیره‌ای قرار می‌دهد که دارای راه ارتباطی محدود است. یعنی برخی از ارتباطاتش را به خاطر برخی ویژگی‌هایش محدود می‌کند. گاهی بخشی از مفهوم زندگی ما در خلوت ما شکل می‌گیرد و در همان خلوت باقی می‌ماند. یک فعالیت هنری، یک عادت غریب و یا یک آلبوم عکس می‌تواند بخشی از مفهوم زندگی ما را تشکیل دهد. پس مفهوم زندگی هر کس شامل دو بخش شخصی و اجتماعی است که با هم معنای زندگی او را تشکیل می‌دهند. گاهی این مفهوم به صورت کاملا ناآگاهانه در انسان‌ها وجود دارند به طوری که خود او از آن بی‌خبر است؛ تا وقتی که آن را از دست می‌دهد. آنگاه است که دچار خلاء می‌شود و حتی دست به خودکشی می‌زند.
در پایان، مطلب را با شعری از سهراب به پایان می‌برم که به نظرم یکی از بهترین مفهوم‌های زندگی است که من توانستم با آن ارتباط برقرار کنم.

زندگی خالی نیست. مهربانی هست. سیب هست. ایمان هست. آری، آری. تا شقایق هست زندگی باید کرد.


دوشنبه، مرداد ۲۶

آه

صدای دستگاه سرم در فضای ساکت اتاق پیچیده است. گرما و سرما همزمان برایم آزاردهنده است. در نیمه باز است. به نظر هوای سرد از بیرون می آید. درد در پهلویم می پیچد. لیوانی آب خنک می خورم. انگار همه اش بر عضوی داخلی از پهلویم ریخت. چرا که شروع به لرزیدن کرد. تب کرده ام. عرق تمام ملافه هایم را خیس کرده است. چرا باید این وضعیت را تحمل کنم. گاهی می خواهم فریاد بزنم. به پهلو می خوابم. درد دو برابر می شود. آه.
چرا؟ چرخیدن سخت است. این لوله ی موجود در آلت تناسلی ام انگار هر لحظه می خواهد از جا درآید. می خواهم فریاد بزنم.

شنبه، دی ۲۱

آزادی و نیستی!

چندی پیش مقاله‌ای راجع به آزادی از یکی از دوستانم خواندم که مرا واداشت بیشتر بر این مسأله تعمق کنم.

اولین جمله‌ای که به هنگام تأمل بر مقوله‌ی آزادی به ذهنم آمد این بود که، «آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی.»

با خود اندیشیدم که چرا این جمله به ذهنم آمده است. به کاویدنش پرداختم. ابتدا از نیستی شروع می‌کنم. نیستی چیست؟ آیا قائدتاً می‌توان چنین سؤالی پرسید؟ برای نیست شدن باید ابتدا هست بود. پس، از نیستی به هستی می‌رسیم۱. حال باید دید چه هنگام هستیم که در هنگام آزادی نیستیم. از اینجا به هویت و وجود انسانی می‌رسیم. هویتی که هست انسانی را توجیه می‌کند۲. با هویت انسانی از چند جهت می‌توان روبرو شد. می‌توان همچون قائلین به اصالت روح هویت انسانی را تعین شده توسط خالق دانست و آن را تعریف کرد.

یا همچون قائلین به اصالت ماده، انسان را نتیجه‌ی طبیعت دانست و هویتی نامعین برای آن در نظر گرفت. که در این مورد تنها وقتی نیستیم که ماده نباشیم. یعنی زنده نباشیم.

یا همچون قائلین به اصالت وجود، انسان را نه خلق شده دانست و نه بی‌هویت. بلکه انسان را وجود خود هویت‌سازی دانست که هویت او همان است که خود می‌سازد.

یا می‌توان قسم چهارمی را قائل شد؛ که شاید تنها توضیح بیشتر بر قسم سوم باشد. انسان نه وجود خلق شده است، نه بی‌هویت. انسان و هویت او، با سال‌ها زندگی او با دیگر انسان‌ها تعریف می‌شود. هویت او در اجتماع انسانی نمایان می‌شود. هویتی که با پیدایش اولین گروه انسانی آغاز شده است و با نابودی آخرین انسان، کامل می‌شود، و پایان می‌یابد. هویتی که هر لحظه از تاریخ انسانی کاملترین هویت اوست؛ چرا که جز آن نیست.

در اینجا من با قسم چهارم کار را ادامه می‌دهم.

حال این هویت که هر آن در حال خود تعریف است و بنابر تعریف، هر آن کاملترین است، چگونه هستی است که نیستش چه است. همان‌طور که گفتیم هویت او با گذران او با دیگران تعریف می‌شود. این با هم گذراندن‌ها ، مجموعه‌ای از ارزش‌ها و نمادها را پدید می‌آورد که نماینده‌ی آن‌هاست و در مجموع این‌ها هستند که هویت و هستی انسانی را نمایندگی می‌کنند.

حال که هویت و هست انسانی را برای خود تعریف کردم؛ باید دید که آزادی چیست که این هست را نیست می‌کند. آزادی یک حس است. یعنی یک احساس و تجربه‌ی انسانی است. هنگامی که در دشت وسیعی ایستادی و نسیم بر تو می‌وزد؛ و تو به هیچ چیز جز آن لحظه نمی‌اندیشی، احساس آزادی می‌کنی. من همیشه آن لحظه را خیال می‌کنم که با سرعت می‌دوم و از جای بسیار بلندی می‌پرم. آن هنگام است که احساس آزادی می‌کنم. و این احساس و تجربه‌ی نیکویی است. آن لحظه می‌توانی گفت، «آزادم»، «رهایم». حال این تجربه یا احساس چه ویژگی‌ای دارد. آن آن، آنی است که هیچ باری احساس نمی‌کنی. هیچ چیزی در ذهن نداری. آزاد هستی. پس، آزادی را این‌گونه تعریف می‌کنم که، آن هنگامی که رها از هر بار زندگی و خالی از هر اندیشه‌ی دیگر، تنها در لحظه زیست کنم، آزادم۳.

حال این آزادی چگونه هویت انسانی را نیست می‌کند. وقتی آزاد هستی، هیچ باری احساس نمی‌کنی؛ یعنی هیچ مسئولیتی را نمی‌پذیری، به هیچ چیز نمی‌اندیشی جز همان آن. پس، نمی‌توانی به ارزش‌ها که با خود مسئولیت می‌آورند بیاندیشی. یا بهتر بگوییم، نمی‌خواهی بیاندیشی. پس در نتیجه هویت انسانی را نمی‌پذیری. هویتی که با این ارزش ها تعریف می‌شود. و هنگامی که هویت انسانی را نپذیری، هست انسانی را نیز نمی‌پذیری. پس تو دیگر نیستی.

پس، آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی، یا نمی خواهی باشی.

۱ . نیست یک مقوله‌ی سلبی است و با نفی هست تعریف می‌شود. نیست آن است وقتی آن نیست.

۲ . در اینجا هست انسانی نه از جهت بودن مادی، بلکه از جهت بودن با دیگران و حضور داشتن، مد نظر است. چرا که از دیدگاه من، فقط بودن مادی مطرح نیست. این سنگ هم هست. بلکه بودن انسانی، که با همه‌ی احساسات و مسئولیت‌هایش همراه است، مطرح است. و همچنین هویت و هست انسانی با هم ارتباط وجودی دارند، چنان که وقتی هویت انسانی نباشد، دیگر انسانی نیست.

۳ . من در اینجا به آزادی نه از لحاظ یک موضوع جامعه‌شناسی، بلکه به عنوان یک خواست انسانی نگاه می‌کنم. وقتی در خود این نیاز را حس می‌کنی که می‌خواهی آزاد باشی، مقصودت آزادی در انتخابات نیست. نوع دیگری است که به خودت باز می‌گردد.