شنبه، مهر ۱۵

از کجا آمده‌ام

از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم
این پرسشی است که مولوی چند قرن پیش مطرح کرده است. اما اکنون جواب‌هایی برای این پرسش مطرح شده است.
مذهبیون پاسخ‌های مختلفی به این پرسش داده‌اند. عده‌ای می‌گویند، ما محض محبت آفریدگار آفریده شده‌ایم، عده‌ای اما می‌گویند، ما برای عبادت پروردگار آفریده شده‌ایم. که این سخن اخیر با صفات خداوندشان همخوانی ندارد؛ چرا که آفریدن برای عبادت شدن، رایحه‌ی تکبر و خودشیفتگیِ آفریدگار را به مشام می‌رساند. این تفسیرها مستلزم اعتقاد به خدایی انسان‌گونه است که افکار و مقاصدی انسانی دارد. خدای اسلام و مسیحیت این گونه‌اند. خدا زیباست، عادل است، محبت می‌کند، با فرشتگانش حرف می‌زند، تصمیم می‌گیرد، می‌بخشد و رفتارهای دیگری که از انسان‌های زمینی هم سر می‌زند.
اما اگر به چنین خدایی معتقد نباشیم، جواب به این سؤال قدری دگرگونه می‌شود. خدای عرفا و بهائیان، خدایی فراتر از تفکر ماست که جز عشق به آن راهی نیست. فنای بالله و نیستی، از راه‌های تقرب به اوست. عشق است دلیل وجود انسان.
ولی اگر به هیچ یک از این خدایان معتقد نباشیم، اصولاً طرح این پرسش بی معنی می‌شود؛ چرا که ما حاصل یک سیستم هدف‌مند نیستیم که حال دلیلی برای خلقت خود بجوییم. ما هستیم برای این که هستیم. ما حاصل روند طبیعی دگرگونی‌هاییم. این که بخواهیم دلیلی برای وجود خود پیدا کنیم ناشی از اعتقاد پنهان ما به وجود خالق و یا هدف‌مند بودن جهان است.
در نهایت باید گفت که در هر صورت ما هستیم؛ در جهانی پر از انسان‌ها و موجودات گوناگون که با هم در تعاملند بی توجه به هر پاسخی که به این پرسش داده می‌شود.