چندی پیش مقالهای راجع به آزادی از یکی از دوستانم خواندم که مرا واداشت بیشتر بر این مسأله تعمق کنم.
اولین جملهای که به هنگام تأمل بر مقولهی آزادی به ذهنم آمد این بود که، «آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی.»
با خود اندیشیدم که چرا این جمله به ذهنم آمده است. به کاویدنش پرداختم. ابتدا از نیستی شروع میکنم. نیستی چیست؟ آیا قائدتاً میتوان چنین سؤالی پرسید؟ برای نیست شدن باید ابتدا هست بود. پس، از نیستی به هستی میرسیم۱. حال باید دید چه هنگام هستیم که در هنگام آزادی نیستیم. از اینجا به هویت و وجود انسانی میرسیم. هویتی که هست انسانی را توجیه میکند۲. با هویت انسانی از چند جهت میتوان روبرو شد. میتوان همچون قائلین به اصالت روح هویت انسانی را تعین شده توسط خالق دانست و آن را تعریف کرد.
یا همچون قائلین به اصالت ماده، انسان را نتیجهی طبیعت دانست و هویتی نامعین برای آن در نظر گرفت. که در این مورد تنها وقتی نیستیم که ماده نباشیم. یعنی زنده نباشیم.
یا همچون قائلین به اصالت وجود، انسان را نه خلق شده دانست و نه بیهویت. بلکه انسان را وجود خود هویتسازی دانست که هویت او همان است که خود میسازد.
یا میتوان قسم چهارمی را قائل شد؛ که شاید تنها توضیح بیشتر بر قسم سوم باشد. انسان نه وجود خلق شده است، نه بیهویت. انسان و هویت او، با سالها زندگی او با دیگر انسانها تعریف میشود. هویت او در اجتماع انسانی نمایان میشود. هویتی که با پیدایش اولین گروه انسانی آغاز شده است و با نابودی آخرین انسان، کامل میشود، و پایان مییابد. هویتی که هر لحظه از تاریخ انسانی کاملترین هویت اوست؛ چرا که جز آن نیست.
در اینجا من با قسم چهارم کار را ادامه میدهم.
حال این هویت که هر آن در حال خود تعریف است و بنابر تعریف، هر آن کاملترین است، چگونه هستی است که نیستش چه است. همانطور که گفتیم هویت او با گذران او با دیگران تعریف میشود. این با هم گذراندنها ، مجموعهای از ارزشها و نمادها را پدید میآورد که نمایندهی آنهاست و در مجموع اینها هستند که هویت و هستی انسانی را نمایندگی میکنند.
حال که هویت و هست انسانی را برای خود تعریف کردم؛ باید دید که آزادی چیست که این هست را نیست میکند. آزادی یک حس است. یعنی یک احساس و تجربهی انسانی است. هنگامی که در دشت وسیعی ایستادی و نسیم بر تو میوزد؛ و تو به هیچ چیز جز آن لحظه نمیاندیشی، احساس آزادی میکنی. من همیشه آن لحظه را خیال میکنم که با سرعت میدوم و از جای بسیار بلندی میپرم. آن هنگام است که احساس آزادی میکنم. و این احساس و تجربهی نیکویی است. آن لحظه میتوانی گفت، «آزادم»، «رهایم». حال این تجربه یا احساس چه ویژگیای دارد. آن آن، آنی است که هیچ باری احساس نمیکنی. هیچ چیزی در ذهن نداری. آزاد هستی. پس، آزادی را اینگونه تعریف میکنم که، آن هنگامی که رها از هر بار زندگی و خالی از هر اندیشهی دیگر، تنها در لحظه زیست کنم، آزادم۳.
حال این آزادی چگونه هویت انسانی را نیست میکند. وقتی آزاد هستی، هیچ باری احساس نمیکنی؛ یعنی هیچ مسئولیتی را نمیپذیری، به هیچ چیز نمیاندیشی جز همان آن. پس، نمیتوانی به ارزشها که با خود مسئولیت میآورند بیاندیشی. یا بهتر بگوییم، نمیخواهی بیاندیشی. پس در نتیجه هویت انسانی را نمیپذیری. هویتی که با این ارزش ها تعریف میشود. و هنگامی که هویت انسانی را نپذیری، هست انسانی را نیز نمیپذیری. پس تو دیگر نیستی.
پس، آزادی آن هنگامی است که دیگر نیستی، یا نمی خواهی باشی.
۱ . نیست یک مقولهی سلبی است و با نفی هست تعریف میشود. نیست آن است وقتی آن نیست.
۲ . در اینجا هست انسانی نه از جهت بودن مادی، بلکه از جهت بودن با دیگران و حضور داشتن، مد نظر است. چرا که از دیدگاه من، فقط بودن مادی مطرح نیست. این سنگ هم هست. بلکه بودن انسانی، که با همهی احساسات و مسئولیتهایش همراه است، مطرح است. و همچنین هویت و هست انسانی با هم ارتباط وجودی دارند، چنان که وقتی هویت انسانی نباشد، دیگر انسانی نیست.
۳ . من در اینجا به آزادی نه از لحاظ یک موضوع جامعهشناسی، بلکه به عنوان یک خواست انسانی نگاه میکنم. وقتی در خود این نیاز را حس میکنی که میخواهی آزاد باشی، مقصودت آزادی در انتخابات نیست. نوع دیگری است که به خودت باز میگردد.

۶ نظر:
یادداشت جالبی بود و دیدگاهی که از آزادی ارائه دادی هرچند کاربردی نیست ولی از لحاظ ادبیات قابل توجه بوده و فانتزی دلچسبی به همراه دارد. میتوان این دیدگاه را با فانتزی عرفا مقایسه کرد. آنجا که آنها سعادت و شادی ابدی (یا آزادی واقعی) را در فنای کامل و پیوستن به ذاتی یکتا میپندارند و درواقع نیستی را نهایت آزادی میدانند. البته همانطور که پیشتر اشاره کردم زمانی که به این داستان از زاویه خرد نگاه کنید دچار تناقضات و بیمعنایی عمیقی است که تا حدی به دیدگاه شما هم سرایت میکند.
اگر انسان نیست و فانی شود دیگر تجربه شادی و آزادی برایش بیمعنی است. این مفاهیم برای انسان زنده و در شرایطی که این مفاهیم را مطرح میکند معنی دارد. پس اگر شما شرایط گویندهی این گزارهها را دگرگون کنید دیگر برای خود او هم خالی از معنی میشوند. حال اگر او را به کلی نیست کنید دیگر تصور وجود معنا هم قابل قبول نیست. بله، در حیطه کلام و فانتزی (که به عقیده من از مهمترین ویژگیهای انسان است) آتش در آب میسوزد، عارف هسته خرما میخورد و به لقای معبود میرسد، ابرمرد در غار فرشتگان را میبیند یا در کوه اسرار گیتی را منظم میکند و به رود میافکند و هری پاتر با جاروی جادویی پرواز میکند.
البته لازم به ذکر است که شما به هیچوجه ادعا نکردید که دیدگاه شما خارج از کلام دارای معنا و قابل درک است و شاید هدف تنها همان فانتزی دلچسب باشد. شاد باشید.
با سلام خدمت سیامک.
اول تشکر میکنم به خاطر یادداشتتان. سپس، لازم به ذکر است که من به هیچ وجه قصد تعریف عرفانی نداشتم. مقصود من از آزادی، همان طور که در متن هم توضیح دادهام، آن حسی است که در ما هست برای آزاد بودن. و همچنین از نیستی نه نیستی مادی، بلکه نیستی معنا مد نظر هست. اما برداشت شما که کمی دور از مقصود من بود، یک نوشتهی دیگر را میطلبد.
شما هم شاد باشید.
bebakhshid dar net hsatam o dastresi be font farsi nadaram. matlabat rakhandam az tarafi khoshhal shodam ke maghale am baes shod be in maghoole fekr bishtari koni dovom anke soal i dashtam in ke farmudi hasti az nisti sader shode chon nisti gozare salbi hast hasti a che sader shode ?motmaenan mikhahi begooi az hasti ye digar va agar nakhahi be tasalsol beresi che migooi?
an hese azadi ke matrah kardi yek hal o havaye fiziki fekr mikonam bashad lezate davidan va paridan va az in ghabil karha fekr nemikonam rabti be andishe nehilist ya egzistans dashte bashad sartr ham ke bonyad e egzistans ra bana karde ast hatman az sigar keshidan lezat miborde ke dar payane zendegi vaghti azash miporsan chi mikhay mige ye nakh sigar be man bede/ manam agar egzistanse ra khoob fahmide basham andishe nisti ra dar khod miparvaranam va lezat haye ani ra soragh daram ke hese rahai ra be man midahad mese faryad zadan dar kooh
nemidanam
shayad manam nafahmidam chi gofti
با تشکر از دوست عزیزم.
به خیالم از نوشتهی من است. من نگفتم هستی از نیستی صادر میشود، فقط اینکه در بحث منطقی نیست خود با نفی هست معنیدار میشود. در واقع، تا چیزی نباشد نمیتوانی بگویی که نیست، همین. من به هیچ وجه نخواستم درگیر بحثهایی که مطرح کردی بشم؛ چرا که مقصود کلام آن نبود. همچنین دربارهی آزادی؛ نمیدانم از کجا شما اندیشهی اگزیستانس را دخیل در تعریف حاظر از آزادی دیدید. اما مقصود من از آزادی، همان حسی است که شما هم مطرح کردید نه آن مفهومی که در ذهن خودآگاه داریم از آزادی. چرا که این حس است که اصیل است و انسان آن را میخواهد.
در نهایت جا دارد که بیشتر با هم در این باره صحبت کنیم.
با نشکر دوباره.
ah agar azadi sooroodi mikhand koochak hamchon galogahe parandei hich koja divari foro rikhte bar ja nemimand saliyane besyar nemibayest dar yaftan ra ke har virane neshan az ghiyabe ensanist ke hozoore ensan abadanist hachon zakhmi hame omr khoonabe chekande hamchon zakhmi hame omr be dardi khoshk tapande be narei cheshm be jahan goshoode be nefrati az khod shavande ghiyabe bozorg chenin bood sargozashte bidade chenin bood
hal agar azadi soroodi mikhand koochak hamchon galogahe parande
ahmad shamloo
مرسی از شعری که گذاشتی.
این شعر شاملو حال و هوای آن روزها را دارد، روزهای انقلاب، که همه امیدوارند برای روز آزادی. نه اینکه من هم آن موقعها بودهآم پس میدانم که چه میگوید؛ بلکه ویژگی روزهای انقلاب این گونه شعرهاست.
ارسال یک نظر